امروز نیومدم که ادامه ی داستان زندگیم رو واستون بنویسم. اومدم بگم من به یکی از ارزوهام رسیدم. کارم واسه دانشگاه جور شد. من امسال دانشجو میشم. رشته ی مورد علاقه ام قبول شدم. امروز وبلاگم بوی غم نمیده. خیلی خوشحالم. یه حسی بهم میگه کم کم دارم به هدف هام در زندگی می رسم. از اینکه مامان بهم افتخار کن حس خوبی بهم دست میده. گرچه با رفتن به دانشگاه میرم به یه کشور دیگه و ار مامان دور میشم اما همین که خوشحالی مامان رو ببینم کافیه.
امیدوارم شما دوستای گلمم به هرچه در زندگیتون می خوایین برسین.

این هم جواب فال حافظ.

قبل از اینکه بخوام شروع کنم ادامهٔ دستان زندگیمو بنویسم میخوام یه مطلبی راجع به بعضی از دوستانی که میان نظر میدان و میگن خوب مینویسی اما باور نمیکنم که واقعیت داشته باشه بگم. اینجور دوستان یا انقدر خوشی زده زیر دلشون که باور نمیکنن ادمی باشه که توی زندگیش غم داشته باشه یا غم های من اونقدر زیاده که واسش باور این همه غم سخت باشه. من میام اینجاغمم رومینویسم که آروم شم اما نظرات این دوستان نمک به زخم من می پاشه.خودتونو بذارین جای من برین پیش دوستتون درددل کنین دوستتون به جای اینکه دلداریتون بده بهتون بگه باور نمیکنم چه حالی پیدا میکنید؟ ما آدما گاهی خیلی نا مهربون میشیم راحت دل میشکنیم خیلی راحت هم از کنارش میگذریم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده . بگذریم... از دوستانی که میان و بهم اعتماد دارن و حرفمو قبول دارن و با حرفای قشنگشون منو آروم میکنن ممنونم. زندگی واسم یه رنگ دیگه پیدا کرده بود هدف داشتم میخواستم واسه خودم کسی شم
خودمو به همه ثابت کنم میخواستم به همهٔ اونایی که به مامان میگفتن نرو سرکار
تو بری سرکار کی بچه هاتو تربیت میکنه یا به کسی که میگفتن شما هم مثل پدرتون بی عرضه هستین همه چیو ثابت کنم. وقتی که دیپلممو با بالاترین معدل گرفتم که در فامیل ما سابق نداشت کسی با این معدل دیپلم بگیره کسایی که چشم نداشتن موفقیتمو ببینن حسابی دلشون آتیش گرفت کسی هم که همیشه ارزوی موفقیتمو داشتن
خوشحال شدن و واسم دعا کردن که به مراتب بالاتری برسم. در طول این یه سالی که میخواستم دیپلم بگیرم شایان واسه کنکور درس میخوند و بلاخره تلاشش نتیجه داد
همون سال مهندسی قبول شد رابطهٔ منو شایان بیشتر از قبل شده بود هنوز داداشی صداش میزدم تا اینکه احساس کردم شایان خیلی به من وابسته شده گاهی یه حسی بهم میگفت شایان عاشق شده اما نمیتونه بگه و این حس درست بود یه شب شایان صبرش تموم شد و همه چیو اعتراف کرد. نمیتونستم عشقشو قبول کنم. نمیتونستم باور کنم پسری میتونه عاشق شه و اگر هم بهم ثابت میشد که واقعا دوستم داره باز هم نمیتونستم قبول کنم واسه اینکه من عاشق اون نبودم من اونو مثل یه بردار بزرگتر میدونستم. ازم خواست که باهم باشیم شاید به مرور زمان عاشقش شدم من هم فقط به عنوانه یه دوست کنارش موندم و بهش گفتم بهت قول نمیدم که عاشقت شم پس امیدوار نباش. شایان واسه اثبات عشقش هرکاری میکرد اگر من میگفتم که میخوام این رابطه رو تموم کنم زنگ میزد و بهم التماس میکرد گریه میکرد و ازم میخواست ترکش نکنم. باورم نمیشد این همون شایان مغرور باشه در برابر همه غرور داشت به جز من. در برابر من غرور واسش معنی نداشت. گاهی باور میکردم دوستم داره اما گاهی با به یاد آوردن رفتار اردشیر ا ز شایان دوری میکردم و سعی میکردم هیچ کدوم از حرفاشو باور نکنم. از وقتی فهمیده بودم منو دوست داره زیاد تحویلش نمیگرفتم و گاهی خیلی اذیتش میکردم اما جواب اون در برابر این رفتار من یا سکوت بود یا گریه. گاهی از اینکه با رفتارم دلشو میشکوندم از خودم بدم میومد. میگفتم نکنه منم مثل اردشیر سنگ دل شدم؟
بگذریم...
جرو بحث مامان و بابا ادامه داشت اما کتک کاری کمتر شده بود واسه اینکه دیگه مامان تنها نبود در هر دعوا منم از مامان دفاع میکردم و رو در روی بابا وایمیستادم و ترسی هم نداشتم. تا اینکه یه روز بحث بابا و مامان جدی تر شد و حرف ا زجدایی میزدن. اوضاع خونه بازم حسابی ریخته بود بهم. منم تازه امتحانای پیش دانشگاهیم شروع شده بود بماند که چطور من درس میخوندم. هنوز اون کتاب هایی رو که با اشک چشمهام خیس شده بودن رو دارم. دوست داشتم از هم جدا شن تا طعم آرامشو احساس کنیم. از اینکه همش توی میدن جنگ باشم خسته شده بودم. اما مامان و بابا جدا نشدن آخه تا مامان حرف از طلاق زد پچ پچ خاله زنکی بعضی از افراد فامیل شروع شد. حالم از طرز تفکر عتیقه اشون بهم میخورد. آخه اونا نمیدونستن ما چه زجری میکشیم فقط میگفتن زن باید رفتار مردشو تحمل کنه؟ مگه زن انسان نیست که بخواد از زندگیش لذت ببره؟ چرا زن مجبور رفتار مردشو تحمل کنه؟ مگه مرد کیه؟ چرا زنها بیشتر از مردا باید غصه بخورن و زجر بکشن؟ واسه اینکه مردا قدرت دارن؟ شاید مردا از نظر زورو بازو قدرت داشته باشن اما اگر مشکلی داشته باشن تحملشون کمتر از خانم هاست. یه زن اگه اراده کنه و به جنگ مشکلات بره ۱۰ مرد هم به گرد پای اون نمیرسن. من از مردا بدم نمیاد. اینایی که میگم حقیقته. همهٔ مردها بد نیستن همینطور که همهٔ زنها خوب نیستن. آدم خوب کم شده. ادم هست اما کسی که انسانیت داشته باشه خیلی کمه. خدایا خودت همه رو به راه راست هدایت کن. خدایا اگه تورو نداشتم چیکار میکردم؟ خدایا این همه که تو به من کمک کردی در راه بد نیفتم آیا منم ذره ای از محبتاتو جبران کردم؟ خدایا میدونم نتونستم جبران کنم من بندهٔ رو سیاه توام اما بازم ازت میخوام کمکم کنی. بخاطر تمام نعمت هایی که به من دادی شکر.
خدا جون خیلی دوستت دارم

افسرده شده بودم. زندگی واسم معنی نداشت. آرزوی مرگ رو میکردم. دلم میخواست بمیرم. یه گوشه مینشستم و با کسی حرف نمیزدم. به یه جا خیره میشدم و فکر میکردم و یاد زندگیم میفتادم یاد دوران کودکیم، دعواهای بابا و مامان، کتک خوردنامون، تحقیر شدنمون جلوی فامیل و دنیای زیبایی که با اردشیر ساخته بودم که حالا همش ویرون شده بود.با یاد اوری همهٔ اینا آروم اشک میریختم. وضع مالیمون خیلی بد شده بود. کار بابا حسابی بهم ریخته بود. حتی نمیتونست پول کرایه خونرو بده. همهٔ این مشکلات افتاده بود گردن مامان. خدا رو شکر هیچ وقت دستمون جلوی کسی دراز نشد. خدا یه جوری میرسوند. مامان حسابی کار میکرد، وقتی از سرکار برمیگشت دیگه نا نداشت. حت یمتوجه نمیشد من به چه حالی هستم. یه روز که مامان از سرکار برگشت حال خیلی بدی داشت خون بالا میاورد خیلی نگران شدم وقتی رفت پیش دکتر فهمیدیم بیماری فشار داره. دکتر گفت نبایدمامانعصبانی بشه چون خدای نکره امکان سکته اش هست. کم کم مامان دیسک کمر هم گرفت، دکتر گفت نباید کار کنه. از این همه غم داشتم دیوونه میشدم. همهرو میریختم توی دلم. اروم آروم شده بودم. تا اینکه یه شب بابا دوباره با مامان جرو بحث کرد اومد مامانو کتک بزنه اومدم وسط.. اولین بار بود که اینجوری رو در روی بابا وایمیستادم. توی حال خودم نبودم. همهٔ حرفای دلمو اون شب زدم. فقط داد میزدم. به بابا میگفتم چی از جون مامانم میخوای؟ میخوای بکشیش؟ مگه من مردم که اجازه بدم تو مامانمو بزنی؟ گفت برو کنار وگرنه میزنمت. گفتم بزن ، اصلا منو بکش تا از دستت راحت شم. بابا منو زد آرزو میکردم زیر دستهای بابا بمیرم. مامانم منو از زیر دستهای بابا نجات داد. یکی از دخترای فامیل خونمون بود. نگام میکرد به حالم اشک میرخت. مامان منو برد تو اتاق اما من هنوز دلم میخواست جیغ بزنم. دردمو فریاد بزنم . داد میزدم. خدایا منو بکش. خدا راحتم کن. بابا هیچوقت نمیبخشمت من واسه چی واسه کمبود محبت تو باید برم سراغ یه عوضی مثل اردشیر؟ چرا باید عشق مردی بشم که ۲۰ از من بزرگتره؟ چرا حرفمو نمیفهمین؟ همه چیو گفتم. مامان فقط اشک می ریخت. رفتم مامانمو بغل کردم بوسیدمش. گفتم مامان میدونم واست دختر خوبی نبودم میدونم قدرتو ندونستم. منوببخش. مامان فقط اشک میرخت ...
رفتم سراغ بابا بهش گفتم هیچ وقت حلالت نمیکنم. هیچ وقت واسم پدری نکردی. بابا هم هیچی نمیگفت. اروم شده بود...
بد از اون روز بیشتر توی لاک خودم فرو رفتم. تا اینکه یه روز یاد اون حرف اردشیر افتادم که گفت همیشه مغررو نمی مونی. با خودم گفتم ساناز اون شکست تورو میخواست واسه چی میخوای اونو به هدفش برسونی؟ از اون روز خودمو به درس خوندن مشغول کردم. عید نوروز از مامان خواهش کردم اجازه بده برم مسافرت. رفتم ایران. حسابی خوش گذروندم.دوستای جدیدی پیدا کردم. با یکی از دخترا خیلی جور بودم اسمش پروانه بود. پروانه هم مثل من در عشقش شکست خورده بود. با هم خوش بودیم. تصمیم گرفتم به اردشیر زنگ به بهانه ی اینکه که میخوام عید رو بهش تبریک بگم. میخواستم بهش نشون بدم چقدر شادم و اصلا به هدفش نرسیده. بهش زنگ زدم فقط شوخی کردم. هیچ حرفی راجع به گذشته نزدم. گفت ببخشید نمیتونم بیام دیدنت بهش گفتم اگه میتونستی هم من بهت اجازه نمیدادم منو ببینی. حالم حسابی اومده بود سر جاش. اون سال معدلم عالی شد. گاهی میرفتم ایدیمو باز میکردم. پدرام بهم گفت من دیگه تورو مثل آبجی دوست ندارم میخوام که عشقم باشی. عشقشو نپزیرفتم چون باور نداشتم. زیاد تحویلش نمیگرفتم. فقط با شایان همون پسری که گفتم ۱ سال از من بزرگتر بود چت میکردم. پسر خوبی بود. همش راجع به درس و کنکور واینجوری چیزا حرف میزدم. اون موقع شایان ۱۸ سالش بود و من ۱۷ سالم بود. شایان خیلی متدین و با ادب بود. آرزوم بود یه بار به جای شما به من بگه تو. مثل پسرای دیگه از من توقع عکس و و وب رو نداشت.پسر پاکی بود. قطب مخالف اردشیر بود.
چی میشد اگه اردشیر هم مثل شایان پاک و مهربون بود...

مامانم رو وقتی که ۱۳ سالش بود به زور شوهر میدن .مامان بد از ۲ سال به خاطره یه سری مشکلاتی که با شوهرش داشته ازش جدا میشه. در سن ۱۵ سالگی با پسری به نامه سینا اشنا میشه. مامان و سینا عشق هم میشن. سینا با مطلقه بودن مامان مشکلی نداشته واسه همین وقتی که میخواد بیاد خواستگاری مامان، به خانوادش نمیگه که مامان قبلا ازدواج کرده. خواهر سینا به طور اتفاقی از جریان ازدواج قبلی مامان باخبر میشه و خانوادهٔ سینا مخالفت میکنن. سینا تنها میاد خواستگاری مامان. داییم راضی نمیشه که اون بدون موافقت خانوادش با مامان ازدواج کنه. بد از یه مدت یه پسر دیگه میاد خواستگاری مامان. خانوادش مجبورش میکنن با اون پسر ازدواج کنه. مامان هم تن به این ازدواج میده. یعنی با بابای من ازدواج میکنه. مامان همه چی رو راجع به سینا به بابا میگه. روزی که مامان ازدواج میکنه سینا میاد دیدن بابا و بهش میگه این دختر قسمت من نبود، از تو میخوام که اذیتش نکنی و مواظبش باشی. سینا هم بد از مامانم قسم میخوره که با هیچ دختر ایرانی ازدواج نکنه و بد از ازدواج مامان با یه دختر عرب ازدواج میکنه. بابا هم بدون مشورت با مامان اسم داداشمو میذاره سینا. بابا واسه خوشحالیه مامان این کارو کرده.. واقعا هنوز بابا رو نشناختم. هم مامان رو زجر میده هم خوشحالش میکنه.
بگذریم ...
وقتی مامان از عشق پاکشون میگفت لذت میبردم. عشقی بدون گناه. مامان میگفت مثل دختر پسرای امروزی نبودیم که هر روز همدیگرو بببینیم و خیلی باهم راحت باشیم. مامان میگفت خیلی واسه هم دیگه احترام قایل بودیم. البته مامان گفت که بعد از ازدواج با بابا فکر سینا رو از سرش بیرون میکنه. من با شنیدن صحبت های مامان دلم میخواست عاشق باشم. عشقی مثل عشق گذشتهٔ مامان. اون شبی که مامان اینارو بهم گفت به اردشیر فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که دوسش دارم. یه روز اردشیر ان شد و باهم چت کردیم بهم گفت ساناز میخوام یه چی بهت بگم نمیدونم چقدر حرفمو جدی بگیری. شاید حرفم واست خندهدار باشه. من عاشقت شدم و خیلی به تو وابسته شدم. میدونم من همسن باباتم اما با این حال عشقمو قبول میکنی؟باورم نمیشد این حرفارو اردشیر میزنه. من احمق ساده فکر میکردم همه مثل من دل مهربونی دارن و هیچ وقت راضی نمیشن دل کسی رو بشکونن. با خودم فکر کردم وقتی من از طریقه یه چت ساده عاشق اون شدم پس دلیلی نداره که اون دروغ بگه و عاشق شدنش جای تعجب نداره. افسسو که نمیدونستم آدما گرگ شدن.خلاصه هر روز باهم چت میکردیم. . اگه یه روز من اون نمیشدم دلواپس میشد به دستم ایمیل میزد که ساناز کجاست؟ دیونه اش بودم واسش میمردم اما حاضر نبودم زیر قولم بزنم و بهش عکس و وب بدم. واسه اینکه نمی خواستم شرمنده ی مامانم بشم. مامانی که این همه سال واسه من زحمت کشیده بود. با اینکه دوسش داشتم اجازه نمیدادم پاشو از گلیمش درازتر کنه. دوست داشتم عشقمون پاک باشه و دوست نداشتم پاکیمو از دست بدم. من همه چی رو راجع به خودم به مامان میگفتم اما در مورد اردشیر حرفی به مامان نزدم. اماای کاش از روز اول به مامان همه چیو گفت بودم. ۳ ماه از روزی که اردشیر به من گفت بود دوستم داره گذشت. اردشیر دیگه مثل روزای اول نبود. دیگه من و اون هر روز چت نمیکردیم. بهونه میاورد که درگیره کارشه. چند تا از دوستم که قضیهٔ عشق من و اردشیرو میدونستن بهم میگفتم دیونه اردشیر دوست داره با این رفتاری که از اردشیر دیدیم بعید میدونیم دروغ بگه و بهونه بیاره. اما دلم بهم میگفت اردشیر اونی نیست که نشون میده. شب قدرو از خدا خواستم چهرهٔ واقعی اردشیرو بهم نشون بده. وقتی که بعد از کلی گریه کردن خوابم برد. خواب دیدم اردشیر داره با یه دختری چت میکنه.. و گرم صحبت با اونه و اصلا منو تحویل نمیگیره. از خواب بیدار شدم ساعت ۱۱ صبح بود رفتم اینترنت. دیدم هستش. در حین چت اسم یه دختر دیگه ای رو واسه من فرستاد. فهمیدم پی ام اون طرفو اشتباهی واسه من فرستاده. . بهش گفتم این کیه؟ گفت میخواستم تایپ کنم ساناز اشتباه شد. اشتباه تایپی بود. بهش گفتم گوشم درازه؟ بهم گفت تو بیماری. به همه چی شک داری. وقتی تو به من اعتماد نداری نیازی به موندن من نیست. بهش گفتم تابلوست که دنبال بهانه بودی منو از سرت باز کنی. نیازی به بهانه نبود میگفتی من میرفتم. فقط گفت خداحافظ. فقط اشک میریختم دلمشکسته بود. میخواستم خودمو دلداری بدم که دنبال بهانه نبوده اما با خودم فکر کردم اگه دوستم داشت میموند و بهم ثابت میکرد که در موردش اشتباه کردم و همهٔ اینا سؤ تفاهم بود. داغون بودم. چند ماه گذشت و روز تولدم نزدیک شد اومدم اینترنت دیدم اردشیر تولدمو تبریک گفته. باورم نمیشد بد از این همه مدت تولد منو یادش باشه. خیلی خوشحال شدم. با خودم فکر کردم اگه دوستم نداشت که روز تولدم واسش مهم نبود. اما دلم نمیخواست این بار بدون اینکه امتحانش کنم باهاش در ارتباط باشم. واسه همین از یکی از دوستام خواستم که با ایدی خودش اونو امتحان کنه. حسابی با دوستم جور شد. من ان می شدم جواب منو نمیداد اما چند ساعت با دوستم چت میکرد. داشتم دیوونه میشودم. به دوستم گفت دختر دورو برش زیاده اما اون فقط از دوست من خوشش اومده. از اینکه میدیدم حرفی رو که به من زده به دوستامم میزنه دلم آتیش میگرفت. باورم نمیشد این همون اردشیریه که فکر میکردم پاکه. فهمیدم همهٔ حرفاش واسه این بود که منو گول بزنه و از اینکه تا دیر نشده خدا چهرهٔ اونو بهم نشون داده بود ازش ممنون بودم. رفتم به اردشیر همه چیو گفتم. بهش گفتم که اون دوست من بود و بهش گفتم که متاسفم که وقتمو صرف تو کردم. بهم گفت ساناز اشتباه میکنی من دوست دارم وقتی تو به من تهمت زدی من هم با خودم گفتم من چه خیانت کنم چه نکنم بهم تهمت میزنی واسه همین من با دوستت چت کردم. حالم ازش بهم میخورد. دلم واسه اون اردشیری که فکر میکردم پاک تنگ شده بود من اون اردشیرو دوست داشتم نه این اردشیرو.
یاد آوری گذشته اذیتم میکنه واسه امروز کافیه. چون از یاد اوریشن زجر میکشم.

دختر ساده ای بودم و خیلی با ادب و درس خون. و اصلا پسر واسم معنایی نداشت. شاید باورتون نشه من اصلا بلد نبودم فحش بدم معنی خیلی از فحشها رو نمیدونستم مخصوصا فحش های ناموسی. بچها خیلی دستم مینداختن. خلاصه من وارد دبیرستان شدم و بهترین روزای زندگیم اول دبیرستان بود. دوستای جدید پیدا کردم خیلی شلوغ شدم. حسابی شوخ شده بودم. کارمون توی مدرسه فقط شوخی و خنده بود. اما به وقتش درس هم میخوندیم. هنوز هم وقتی با دوستام هستم خیلی شوخی میکنم و همهٔ دوستام فکر میکنن من دختر خیلی خوشی هستم و هیچ مشکلی در زندگیم ندارم. همیشه بهم میگن خوش به حالت که خوشی اما اونا از دل من خبر ندران...
بگذریم...
وارد دوم دبیرستان شدم یعنی ۱۵ سالم شد در ۱۵ سالگی با دنیای جدیدی به نام اینترنت و چت اشنا شدم از مامان خواستم که بهم اجازه بده چت کنم بهش گفتم کاری نمیکنم که باعث سر افکندگیتون بشه یا ابروتون بره من احساس تنهایی میکنم اصرار من کارش خودشو کرد و مامان قبول کرد به این شرط که من نه عکس بدم نه وب نه فامیلیمو به کسی بگم. قبول کردم. و واقعا زیرقولم نزدم. دوست داشتم با افرادی که خیلی از من بزرگترن چت کنم با ۲ تا پسر اشنا شدم و هر دو شونوداداشی صدا میزنم.اسم یکیشون پدرام بود که ۱۲ سال از من بزرگتر بود یعنی اون موقع ۲۷ سالش بود و خیلی دوسش داشتم خیلی هوامو داشت همیشه باهاش درددل میکردم و خیلی بهش وابسته شده بودم اما همیشه سر اینکه من بهش وب و عکس نمیدادم دعوامون میشد میگفت تو به من اعتماد نداری اما من دوست نداشتم ازاعتماد مامانم سؤ استفاده کنم دومین پسری که باهاش اشنا شدم شایان بود ۱۶ سالش بود از من ۱ سال بزرگتر بود ازش خوشم نمیومد زیاد تحویلش نمیگرفتم. خلاصه ۱ سال اینجوری گذشت و من ۱۶ سالم شد. یه روز که داشتم با پدرام چت میکردم دعوامون شد و من خیلی از دستش ناراحت شدم. واسه اینکه کارشو تلافی کنم رفتم چت روم . هیچوقت دوست نداشت من برم چت روم. خلاصه من رفتم چت روم و توی روم این شعر رو نوشتم سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگینو خسته ... یه پسری به نامه اردشیر بهم پی ام داد ۳۶ سالش بود یعنی ۲۰ سال از من بزرگتر. روزای اول زیاد تحویلش نمیگرفتم. یه روز بهم گفت چرا انقدر مغروری ؟ بهش گفتم من اینجوریم. گفت مطمئن باش همیشه اینطور مغررور نمی مونی اون روز حرفشو جدی نگرفتم اما امروز معنی حرفشو میفهمم. خلاصه با گذشته زمان من از پدرام دور شدم و با شایان هم جور نبودم و این باعث شد که با اردشیر صمیمی شم. وقتی با اردشیر بیشتر اشنا شدم احساس کردم خیلی پاک و مهربون. عکسشو واسم فرستاد اصلا بهش نمیخورد ۳۶ سالش باشه.. به مرور زمان احساس کردم یه حس خاصی نسبت به اردشیر دارم اما نمیدونستم چیه؟ به هیچ کس از این حسم حرفی نزدم. تا اینکه یه شب مامان داستان زندگیشو واسم تعریف کرد. و اون شب من فهمیدم اسم این حسم عشق.
در پست بعدی واستون داستان زندگی مامانمو تعریف میکنم.
امشب اومدم ادامهٔ داستانمو بنویسم می نویسم و اشک میریزم. فقط با خودم میگم لعنت به این زندگی و این دنیا. چرا دختر ۱۹ ساله ای مثل من باید اینقدر افسرده باشه. دوستان ببخشید که نوشتهام بوی غم میده و ناراحتتون میکنم.
۶ سالم شد و رفتم مدرسه اولین روز مدرسه اصلا مثل بچهای دیگه گریه نکردم و اتفاقا خیلی خوشحال بودم فکر میکردم اومدم پیک نیک معلم درس میداد من توی کلاس راه میرفتم. بابا یه سه ماهی بیکار شد و مجبور شد چند تا دان ش اموز رو به عنوانه سرویس ببره یکیشون یه پسر بود به اسم علی هم سن خودم بودم خیلی دوسش داشتم هر ظهر شکلاتی رو که مامان میذاشت توی کیف تغذیه ام نمی خوردم میدادم به علی. علی هم خیلی منو دوست داشت. نمیذاشت کسی اذیتم کنه. یادمه یه بار مامان بزرگم واسم روی دستم حنا گذشته بود بهم گفت دستات زشت شدن اونجوری قشنگتر بود. هم بازیه خوبی بود. اون موقعها عشق لباس عروس بودم هر اعروسی که میرفتیم بد از اتمام عروسی سر مامان غر میزدم که منم لباس عروس میخوام منم میخوام عروس شم و خیلی خبر چین بودم. هرچی میشد میرفتم به مامانم میگفتم بهم میگفتن ضبط صوت. هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که دختر خالم با دوست پسرش قرار داشت من دیدمش و شب که رفتم خونه مهمان داشتیم جلو مهمونا بهمامان گفتم. وای بعد از اینکه مهمونا رفتن مامان اینقدر دعوام کرد همش بهم میگفت فلفل میریزم تو دهنت. اما حالا اینجوری نیستما. اتفاقا خیلی رازدارم.
خلاصه واسه کساد شدن کار بابا، مامان مجبور شد بره سرکار. یه پرستار خونه استخدام کرد که مواظب منو سینا باشن. اصلا مهربون نبودن. میترسوندنمون. منم یه بار واسه اینکه تلافی در آرام پرستارم توی حموم بود دره حموم رو از بیرون قفل کردم دست سینا رو گرفتم باهم رفتیم خونه ی همسایمون خوش گذرونی.تا ۹ سالگی مامان چند تا پرستار خونه استخدام کرد وقتی دید فایده نداره خونه رو سپرد دست من. من ۹ سالم بود سینا ۶ سال. من از سینا مواظبت میکردم. یه همسایه داشتیم اونا هم بچهاشون همسن و سال ما بودن خیلی باهاشون جور بودیم. خلاصه من از ۹ سالگی ادارهٔ خونه رو به دست گرفتم.۱۰ سلام که شد بد از ۷ سال رفتیم ایران. خیلی بهم خوش گذشت.
تا یادم نرفته این رو بهتون بگم که بابا و مامان مرتب باهم جرو بحث داشتن. مامان بیچارم از صبح تا شب میرفت سرکار، شب که میومد باید جای خسته نباشید غرای بابا رو میشنید و به درس ما میرسید. شبای امتحان ما با اینکه خسته بود تا دیروقت بیدار میموند. وضع مالیمون که نسبت به قبل بدتر شد همه دور ور ما رو خالی کردن دیگه کسی سراغ ما رو نگرفت تحقیرمون کردن.اصلا کسی ما رو ندید.هنوزم همینطوره.
من ۱۱ ساله که شدم مامان واسه بار سوم باردار شد منو سینا همش سر این موضوع که بچه دختره یا پسر بحث میکردیم. یادمه یه بر منو سینا کارمون به کتک کاری کشید که بابا عصبانی شد و کمربندشو در آورد که مارو بزنه من فرار کردم اما بابا سینا رو زد. دلم خیلی براش سوخت. واقعا سینای ۹ ساله با اون بدن نحیفش طاقت درد کمربند رو داشت؟ همهٔ ی بدنش کبود شده بود. هنوز وقتی یاد اون روز میفتم اشک توی چشمام حلقه میزنه..
مامان آخرین ماههای بارداریشو میگذروند بابا به جای اینکه به مامان کمک کنه که آرامش داشته باشه همش غر میزد تا اینکه یه روز واسه اینکه مامان خسته بود نتونسته بود ناهار آماده کنه باهاش دعوا کرد و یه سری اتفاق ها افتاد که متاسفانه نمیتونم بگم آخه میترسم یکی از افراد فامیل وارد این وبلاگ شه و من رو بشناسه.
خلاصه سامان با هزار جور بدبختی به دنیا اومد. مامان خیلی زجر کشید. روزای اول از سامان خوشم نمیو مد چون فکر میکردم اون باعث شد مامانم زجر بکشه اما یه بار که بغلش کردم و بهم لبخند زد مهرش به دلم نشست. حالا دیگه مامان مجبور بود سامان رو همراه خودش ببره سرکار. سامان که ۹ ماه شد به مامان گفتم دیگه نمیخواد ببریش سر کارمند ازش مواظبت میکنم. خلاصه در سن۱۲ سالگی بچه داری هم کردم. سامان رو میذاشتم بغلم و درس میخواندم گاهی که خیلی اذیت میکرد نمیذاشت درس بخونم گریه میکردم وقتی هم که امتحان داشتم مجبور بودم روزهاا از سامان مواظبت کنم و شبها درس بخونم بماند چه شبایی که گریه کردم اما با این حال درسم خیلی خوب بود . همیشه میگفتم من باید درس بخونم برم سرکار که مامان اینقدر اذیت نشه. من با این سن کوچیکم مامانو درک میکردم.
اما بابا ...
ادامشو توی پست بعدی واستون مینویسم.
یه روز پائیزی به دنیا اومدم بدون هیچ گونه گناه و غمی و شدم اولین ثمرهٔ بابا مامان. نمیدونم بابا مامان اون لحظه که من به دنیا اومدم چه حسی داشتن. هیچ وقت هم پیش نیومد ازشون بپرسم. میدونم مامان منو دوست داره اما از احساس پدرم خبر ندارم. شاید بابا مثل الان فکر میکنه که من یه دختر ...
بگذریم. ۳ ساله که شدم مامان واسه بار دوم باردار شد از دوران بارداری مامان چیزی رو به یاد نمیارم فقط اون روزی رو به یاد میارم که بهم یه عروسک دادن و گفتن اینو داداشت از اون دنیا واست سوغات آورد. بعد خاله منو برد به یه اتاقی و داداشمو بهم نشون داد وگفت ببین چه ناز تو دلم گفتم اصلا ناز نیست. اسمشو سینا گذاشتن. سینا ۳ ماه که شد خیلی ناز شد مثل برف سفید بود. دیگه تنها نبودم. گذشت من ۵ ساله شدم دختر لوس و نازک نارنجی ای بودم.یادمه یه بار دختر خالم و پسر خالم نذاشتن باهاشون بازی کنم مامانم انداختشون توی اتاق و در اتاق روقفل کرد. دخترای فامیل زیاد تحویلم نمی گرفتن اما پسرای فامیل خیلی بامن جور بودن. یادمه یه بار خونهٔ یکی از فامیلامون دعوت بودیم یه پسر ۱۶ ساله داشتن صدام زد گفت بیا توی اتاق تا بهت اسباب بازی بدم منو برد توی اتاقش و منو روی پاهاش نشوند و بامن حرف میزد که احساس کردم دستشو کرد تو پیرهنم بهش گفتم چیکار میکنی گفت هیچی به کسی نگیا من این کار رو کردم. اما من بعد به مامان گفتم و مامان بهم گفت دیگه نرو توی اتاقش. اون روز نفهمیدم چرا مامان این حرفو زد و منظور اون پسر از این کارش چی بود اما حالا که میفهمم به این فکر میکنم که بعضی از پسرا واسهٔ ارضای غریزهٔ حیوانیشون به یه دختر بچهٔ ۵ ساله هم رحم نمیکنن. البته همهٔ پسرای فامیل اینجوری نبودن فقط این اینجوری بود. فکر میکنم واسه امروز کافی باشه توی پست بعدی ادامه ی داستان زندگیمو واستون مینویسم.